تاریخ انتشار: شنبه ۰۲ آذر ۹۸ ساعت ۱۵:۱۸
اشتراک

آنچه مهم است تشخيص وظيفه و تکليف است و عمل به آن

در فرهنگ اسلام، نه جنگ اصالت دارد و نه صلح

درتقويم شيعي بيست وششم ربيع الاول، روز امضاي پيمان صلح ميان امام حسن مجتبي عليه السلام با معاويه است؛ حادثه بسيار مهم و درس آموزي که نه تنها چنانکه بايد شناخته نشده است، که حتي متاسفانه دچار کج فهمي و قدر ناشناسي تاريخي هم گرديده است

درتقويم شيعي هفته جاري مصادف با بيست وششم ربيع الاول، روز امضاي پيمان صلح ميان امام حسن مجتبي عليه السلام با معاويه است؛ حادثه بسيار مهم و درس آموزي که نه تنها چنانکه بايد شناخته نشده است، که حتي متاسفانه دچار کج فهمي و قدر ناشناسي تاريخي هم گرديده است

اين اشتباه بزرگ ازمردمِ زمان خود آن بزرگوار آغازشد و هم اکنون نيزکاملاً برطرف نگرديده است. معروف است که کوته نظران ِبلند ادعاي همان دوران هم امضاي اين پيمان را موجب ذلت اسلام مي ناميدند و در سلام هاي نيش آلود به امام او را «مُذِلُّ المُومِنين» خطاب مي کردند! و اين نشانه اوج مظلوميت فرزند مقتدر و شجاع علي و فاطمه است (عليهم صلوات الله).

حتي امروز هم بسياري از مومنان، گرچه  چنين نمي کنند و نمي گويند و جانب ادب نگه مي دارند، اما از اوج حماسه امام خود آگاه نيستند و تسليم آنان نه از باب درک حقيقت و قناعت و جدان، که از روي تعبد و اعتقاد به عصمت و حکمت پيشواي خويش است. اين درحالي است که به تعبير عالم خبيري چون کاشفُ الغطا، در مقدمه کتاب «حياتُ الامامِ الحسن»: «همه مصلحت و مصلحت همه، در همان کاري بود که حسن (ع) کرد. اين را نه از راه تعبد مي گوييم و نه از اين باب، که چون قضيه اين گونه واقع شده در برابر آن تسليم شويم و کار به خير و شرش نداشته باشيم، و نه از اين باب که ما به «عصمت» عقيده داريم و مي گوييم عمل «معصوم» به هر حال مطابق حکمت بوده است. نه! هرگز! بلکه اگر ما در واقعه صلح تدبر کنيم و آن را از همه لحاظ ها  و جوانبش بسنجيم و نتايج و مقدمات آن را در نظر گيريم، به قطع و يقين براي ما روشن مي شود که تنها راه همان بود که امام حسن پيمود.»

گرچه بازخواني اين حادثه تاريخي و استخراج درس ها و عبرت هاي آن نيازمند فرصتي فراخ است، اما اينک به يادآوري چند نکته پيرامون آن بسنده مي شود.

۱- پندار مشترک و فرض اساسي منتقدان صلح امام حسن عليه السلام آن است که آنان «جنگ» را وظيفه امام دانسته و آنگاه خُرده مي گيرند که چرا «صلح»؟! اين در حالي است که در فرهنگ اسلام، نه جنگ اصالت دارد و نه صلح. آنچه مهم است تشخيص وظيفه و تکليف است وعمل به آن. بگذريم از اينکه معمولاً و بيشتر کساني از صلح خُرده مي گيرند که به هنگام جنگ زودتر از همه فرار مي کنند. مگر نه آنکه در تاريخ معاصر خودمان، منتقدان به پذيرش قطع نامه ۵۹۸ از سوي امام خميني (ره) بيشتر همان کساني بودند که در جنگ سهمي نداشتند جز نيش و کنايه و اتهام به جنگ افروزي و خشونت ورزي. درهرصورت به جاي پرسش از جنگ يا صلح، بايد از وظيفه پرسيد و اينکه چه چيزي موجب عمل به  آن است.

بي ترديد در زمان امام مجتبي (ع)، وظيفه چيزي نبود جز«نشان دادن واقعيت امويان و بيرون آوردنِ اسلام و سرنوشت اسلام از چنگ آنان. اکنون بايد ديد، انجام دادن اين وظيفه، در آن روزگارِ بخصوص (ميان سالهاي ۴۰ تا ۶۰ هجري قمري)چگونه مي توانسته است صورت بگيرد: با شمشير يا با تدبير؟».پيشواي عادل و دانا به ميل و در ذهن خود براي پيروانش تصميم نمي گيرد. متن جامعه و واقعيتها را مي بيند و آنگاه تدبير مي کند. اين همان چيزي است که استاد محمدرضا حکيمي، در کتابي «امام در عينيت جامعه »ناميده اند و عنوان و محتواي اين نوشتار وامدار وگزيده آن بيش نيست.

۲- اعتقاد ماشيعيان در خصوص امامان معصوم آن است که جز به تکليف عمل نمي کنند و البته عمل به تکليف گاهي به جنگ است و گاهي به صلح. به عبارت ديگر «خوني که در رگ هاي حسين مي گشت در رگ هاي حسن نيز مي گشت. اما- چنانکه ياد شد- پاسخ شمشير شمشير است وپاسخ تدبير تدبير.» علامه شرف الدين چه زيبا گفته است که «امام حسن(ع)، از دادن جان خود بخل نداشت و امام حسين در راه خدا، جانبازتر از امام حسن نبود، فقط اين بود که امام حسن، جان خود را در ضمن يک جهاد خاموش فدا کرد.» امام حسن (ع) اگر به فکر آسايش خود بود بهتر از قيام و شهادت نمي يافت؛ چه آنکه مي دانيم خون دل خوردن بسي دشوارتر از خون دل دادن است وگاهي شهادت طلبي، راحت طلبي است. اما براي امامت که حکمت و عصمت شرط آن است، هدفي جز اداي تکليف متصور نيست. «در حقيقت براي امام پيروزيِ حق مطرح است براي ابد، نه پيروزي شخص در برهه اي از زمان.»

۳- درک شرايط آن روزگار و اينکه چرا صلح، با همه دشواري اش، وظيفه بود، در گرو شناخت معاويه و نيز ياران او و امام است. معاويه کسي است که با مهارت تمام افکار عمومي را منحرف کرده بود؛ «هزينه اي که معاويه براي جعل حديث درباره خود و به نفع خود صرف کرد،  و ديگر تبليغات و حيله هايي که معمول مي داشت، بي اثر نبود که گروههاي بسياري از مردم بي اطلاع مسلمان به هر صورت گرد او جمع بودند. و همين ها بود که حدود ۲۴۰ سال پس از مرگ معاويه، هنگامي که مردم شام از حافظ و محدث معروف اهلِ سُنَّت، احمد بن شعيب نسائي (مؤلف يکي از شش کتابِ«صحيح» در نزد اهل سُنَّت)، درباره فضايل معاويه پرسيدند و او پاسخ موافق نداد و فضيلتي براي معاويه تقرير نکرد، به او اهانت کردند و او را از خويش راندند.» تاثير جنگ رواني و تبليغاتي معاويه بر پيروان سست عنصر امير مومنان (ع)چنان بودکه شِکوه هاي دردآلود حضرتش هنوز هم به گوش مي رسد و سرانجام فضاچنان شد که علي (ع) در محراب عبادت کشته مي شود و ديگر هيچ! معاويه حاکم شد و چنان خود را مسلط و بي نياز از پاسخ گويي مي ديد که «به حاکمان و کارگزاران خود نوشت که نام شيعيان علي را از دفتر بيت المال حذف کنند و هزينه زندگي به آنان ندهند.

سپس نامه اي ديگر به واليان خويش نوشت که، هر کس به دوستي علي متهم است- اگر چه ثابت هم نشود- به صِرف اتهام به اين اعتقاد و موضع، او را بکُشيد و سر از تن دوستداران علي برگيريد. بدينگونه مردمان بسيار کشته شدند و خانه هاي بسيار ويران گشت.»

در چنين وضعيت خفقان باري جهاد و شهادت چه نتيجه اي داشت؟ قضاوت استاد محمد رضا حکيمي آن است که «اگر (معاويه) در جنگ با امام حسن کشته مي شد، گمان نمي کنم زيانش براي امت کمتر از زيان پيراهن عثمان مي بود. يعني شامياني که به نام اسلام، تربيت اموي يافته بودند، بعيد نبود از او شهيدي بزرگ بسازند، و به نام او خون هاي ناحقِ فراوان بريزند،چنانکه خود معاويه نيز به نام خونخواهي عثمان، چه خونها که نريخت، و چه مرداني بي نظير را که نکشت»

۴- امام اصالتاً سرِ سازش نداشت و از ابتدا بر اين باور بود که بايد با «ائمه کفر» جنگيد و ريشه فتنه را خشکاند.«امام حسن- باهمه آنچه يادشد- درآغازقيام کرد. از اين رو مورخان اسلامي کتاب هايي چند با همين نام (قيام الحسن) نوشته اند، از جمله: قيام الحسن-تاليف هشام بن السائب الکلبي، م۲۰۵ ه.ق و قيام الحسن -تاليف ابراهيم بن محمدالثقفي،م۲۸۳ه . ق.»

او از هنگام شهادت پدر و بر عهده گرفتن خلافت بر طبل جهاد با معاويه کوبيد و اتفاقاً «در کوفه، شيعيان، با حسن بن علي (ع) بيعت کردند. و او با لشکري که پدرش در روزهاي آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بيرون آمد. قيْسِ بن سعد بن عُباده را با دوازده هزار نفر، به عنوان مقدمه لشکر پيش فرستاد و خود روانه مدائن شد. از آن طرف هم معاويه با لشکر خود به مسکن (در نزديکي موصل)فرود آمد. روزي در لشکرِ حسن بن علي (ع)کسي ندا در داد که: « قيْسِ بن سعد کشته شد،فرار کنيد». با شنيدن اين ندا مردم به هم ريختند، و جمعي سرا پرده حسن (ع) را غارت کردند، و حتي فرش زير پاي او را کشيدند،  و يکي از شورشيان خنجري بر پاي امام زد. با اين وضع مُسلّم شد که با چنين مردمي به جنگ معاويه و لشکر منظم و مطيع او رفتن، روي ندارد.

ديديد که ايناني که مي خواستند در رکاب امام، در برابر سپاه شام بجنگند و جان دهند، فرش زير پاي خود امام را ربودند. اينان را مقايسه کنيدبا اصحاب امام حسين».

۵- اصولاً«صلح حرکتي است که پس از تعرض و مبارزه انجام مي گيرد. پس آن گروه از مردم سست اراده (که گاه ممکن است مقامات عالية ديني و روحاني را اشغال کنند) که مي پندارند، عمل امام مجتبي سکوت و قعود محض است، سخت در اشتباهند، يا خود را به اشتباه مي زنند، يا تاريخ امام و فلسفه هاي آن را نخوانده اند، يا خوانده اند ليکن درک نکرده اند. زيرا امام نخست به اقدام نظامي دست زد و متعرض معاويه شد و سرانجام –پس از بروز موانع براي ادامه جنگ- به اصرار ياران خويش، به صلحي مشروط تن در داد، صلحي که در حقيقت، نوعي مراقبت و کمين کردن نسبت به معاويه بود.»

امام بارها فرمود: « سوگند به خدا، من از اين روي امر خلافت را به او واگذاشتم که ياراني نيافتم. اگر ياراني مي يافتم شب و روزم را در جنگ و جهاد با معاويه مي گذرانيدم، تا خدا خود ميان ما و او حکم کند »

و مي فرمود: « اي مردم! معاويه چنان وانمود کرده است که من او را شايسته خلافت دانسته ام نه خود را، اما دروغ گفته است. من سزاوارترين همه مردمم به تصرف در امور و شئون مردم، به حکم کتاب خدا و سنت رسول خدا. به خدا قسم، اگر مردم با من بيعت مي کردند و از من فرمان مي بردند و مرا ياري مي دادند، آسمان و زمين برکات خود را بر آنان ارزاني مي داشتند، و تو اي معاويه، در خلافت طمع نمي کردي…»

۶- پس از آنکه بي وفايي و تزلزل مردم آشکار شد و امام چاره اي جز صلح نيافت، اما باز هم تدبير را رها نکرد و جريان امور را چنان هدايت کرد که همگان از تحميلي بودن آن آگاه شوند؛ ضمن آنکه متن قرارداد را هوشمندانه، چنان تنظيم کرد که راه هرگونه عذر بر معاويه و آيندگان بسته شود.

« در اين متن مسائل چندي قيد شده است که عمده ترين مصالح آن روز دنياي اسلام بوده است…

۱- معاويه به کتاب خدا و سنت پيامبر (ص) عمل کند…

۲- پس از معاويه خلافت متعلق به حسن بن علي است. و اگر براي حسن حادثه اي پيش آمد متعلق به حسين است، و معاويه، حق ندارد کسي را به جانشيني خود انتخاب کند…

۳- معاويه بايد ناسزا گفتن به اميرالمومنين را ترک کند…

۴- بيت المال کوفه به معاويه واگذار نخواهد شد… نيز معاويه بايد به بازماندگان شهدايي که در جنگ صفين و جنگ جمل، در کنار اميرالمومنين، کشته شده اند از بيت المال هزينه زندگي بپردازد. اين اموال بايد از محل خراج دارابگرد ادا شود.

احرار و آزادگان بايد در هر جا هستند (شام، عراق، يمن، حجاز، و …) از آزادي برخوردار باشند وکسي معترض آنها نشود…»

۵-گفته اند پس از مدتي « معاويه در نخيله  سخنراني کرد، و در ضمن سخنراني خود گفت: «اي مردم عراق! به خدا سوگند، من با شما جنگ نمي کردم براي اينکه نماز بخوانيد و روزه بگيريد و زکات بدهيد و حج بگزاريد، بلکه فقط براي همين جنگ مي کردم که بر شما رياست کنم و رئيس شما(اهل عراق) نيز بشوم… آگاه باشيد همه شرط هايي که در صلح نامه با حسن بن علي کرده ام زير پا گذاشتم…»

آيا اکنون امام موفق نشده است که به همت «تدبير» و بدون برکشيدن «شمشير» چهره حق را براي هميشه از باطل جدا کرده و سربلند نمايد؟!

سلام خدا بر او که مظهر حکمت و اقتدار و در همان حال غربت و مظلوميت بود، سلامي به بلنداي تاريخ.


دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*