تاریخ انتشار: پنج شنبه ۱۲ دی ۹۸ ساعت ۰۹:۰۰
اشتراک

مقدمه ای بر کتاب «نگین تخریب»؛ به مناسبت سالگرد شهید علیرضا عاصمی

فراق يار نه آن مي کند که بتوان گفت

يکي از شگفت انگيز ترين حقايق جهان پر رمز و راز، همنشيني و دلدادگي است. به همان اندازه که مجالست با اشرار نکوهيده و در سقوط آدمي سبب ساز است، مصاحبت با ابرار دلپذير و موجب پرواز پرشتاب انسان به اوج خوبي ها است و همين است مبناي انبوه بي شمار آيات و رواياتي که بر اهميت معاشرت و گزينش معاشران تاکيد مي کنند

يکي از شگفت انگيز ترين حقايق جهان پر رمز و راز، همنشيني و دلدادگي است. به همان اندازه که مجالست با اشرار نکوهيده و در سقوط آدمي سبب ساز است، مصاحبت با ابرار دلپذير و موجب پرواز پرشتاب انسان به اوج خوبي ها است و همين است مبناي انبوه بي شمار آيات و رواياتي که بر اهميت معاشرت و گزينش معاشران تاکيد مي کنند . اگر توفيق رفيق راه شود و فرزند آدم، دوستي آسماني بيابد بايد به حال او غبطه خورد؛ چرا که همه اسباب براي عيش خوش فراهم آمده و به سرعت برق به کهکشان ها خواهد جهيد. اما خدا نياورد که ميان مريد و مراد فاصله افتد؛ آن هم فاصله اي به درازاي دنيا و آخرت. هجران تلخ ترين و دردآورترين حادثه اي است که مي تواند براي دلدادگان اتفاق افتد و داستان ليلي و مجنون تنها تمثيلي جهت محسوس کردن معقول براي ما است. ” مفسر معروف ابوالفتوح رازي مي گويد در خبري است که از موسي پرسيدند: از مشکلات دوران زندگي ات،‌از همه سخت تر را بگو. گفت سختي هاي بسياري ديدم ولي هيچ يک همانند گفتار خضر که خبر از فراق و جدايي داد بر قلب من اثر نکرد”

داستان شمس و ملاي رومي را شنيده ايد؟! داستان نيست! واقعيتي است از انبوه بي شمار قصه هاي جانگداز جدايي و جبهه هر روز شاهد قصه هايي اين چنين بود.

براي کساني که بهشت جبهه ها را نديده اند چگونه مي توان واقعيت افسانه گونه جواناني را بازگو کرد که يک شبه ره صدساله پيمودند و در آغاز سلوک به انتها نزديک شدند و چنان دل بردند که به گفتار درنيايد؛ حتي اگر همچون حافظ، لسان الغيب هم باشي فقط مي تواني به اشاره بگويي:

درد عشقي کشيده ام که مپرس زهر هجري چشيده ام که مپرس

جبهه قطعه و نمونه اي از بهشت جاودان خدا بود که جوان مرداني مست ايمان و معرفت را در خود جاي داده بود و حتي اگر امثال ما هم که دل هايي سخت تر از سنگ داريم در برابر گرماي خورشيد جانشان قرار مي‌گرفتيم بي نصيب از فيض روح القدس نمي مانديم؛ فاعليت آنان به اندازه اي بود که قابليت ما مهم نبود. جبهه چنين بود و جز آنان که ديده اند از تصور و تصديقش ناتوانند .

خواهي که روشنت شود احوال درد عشق       از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

سنگ هم اگر باشي بايد از فراق آن مردان بي ادعا فرياد برآري و واي بر ما که از سنگ هم کمتريم. در مسجد مدينه، پيامبر خدا براي مدتي بر چوبي از تنه درخت خرما تکيه مي داد و با مردمان سخن مي گفت. پس از مدت زماني منبري ساختند و پيامبر بزرگ ما ديگر بر آن منبر مي نشست. آن چوب شروع به ناله وزاري کرد و از آن پس به ستون حنّانه مشهور گشت.

اِستن حنانه از هجر رسول              ناله مي زد همچو ارباب عقول

گفت پيغمبر چه خواهي اي ستون     گفت جانم از فراقت گشت خون

مسندت من بودم از من تاختن       بر سر منبر تو مسند ساختي

پيامبر رحمت که درد فراق مي دانست و تاب ناله هجران نمي آورد، از آن چوب خوش عاقبت پرسيد اکنون چه مي خواهي؟!

گفت مي خواهي تو را نخلي کنند        شرقي و غربي ز تو ميوه چنند

يا در آن عالم تو را سروي کند        تا تر وتازه بماني در ابد

 

اما آن ستون چوبين تنها از پيامبر خواست به ابديت بپيوندد و به سرچشمه بقا برسد. پيامبر مژده داد که خواسته اش اجابت مي شود و او را در زمين دفن کرد تا در قيامت همچو آدميان محشور گردد و به خاطر دلدادگي اش به رسول در بهشت نخلي سرافراز گردد. حيف که از پند پر مايه مولوي درس نمي گيريم :

گفت آن خواهم که دايم شد بقاش        بشنو اي غافل کم ازچوبي مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمين       تا چو مردم حشر گردد يوم دين

تا بداني هر که را يزدان بخواند      از همه کار جهان بي کار ماند

هر که را باشد ز يزدان کار و بار        يافت بار آنجا و بيرون شد ز کار

آنکه او را نبود از اسرار داد       کي کند تصديق او ناله جماد

آنچه پيش روي شما است نمي از يمي است. يم خاطرات آن جوان لاغر اندام کاشمري که با لبخند شيرين و هميشگي اش دام بر سر راه مرغان آسماني مي نهاد؛‌علي رضا عاصمي را مي گويم که هنوز هم که هنوز است اجساد همچو چوب نيز در فراق او ناله از جان مي کشند. کافي است به هر مجلس و محفلي از بچه هاي دل سوخته تخريب چي سر بزني تا ببيني چطور پس از اين همه سال هاي پر فراز و نشيب دل در گرو وصل او دارند.

وقتي در سيزدهم دي ماه سال ۶۵ علي به آرزويش رسيد و به همراه سه پرستوي خونين بال ديگر به سوي معشوق و محبوب خود پر کشيد، حال و هوايي در ميان ما از معراج باز ماندگان پديد آمد که هنوز هم نتوانسته ام به کمک قلم توصيف نمايم. قيامتي بر پا شد و هيچ کس نمي توانست تصور کند قرار است ساعاتي را به دور از فرمانده عارف و سلحشور تخريب بماند، چه رسد به روزها ! !‌ غافل از اينکه سال ها خواهد گذشت و بايد در آستانه بيست و چندمين سالروز عروج عاشقانه او سخن بگويد.

معلوم است که در چنان حال و هوايي گردآوري خاطراتي چند از علي به چه اندازه دشوار بود. همين حالا هم خيلي از بچه ها نظير امير اسدي هستند که مي خواهند سينه اي سر به مُهر در خاک برند و از پيوند درد سکوت وتلخي هجران ميوه عشق و وصال بچينند. با اين حال در آن روزهاي به يادماندني به سرعت اين نوشتار فراهم آمد تا باور کنيم ” آب دريا را اگر نتوان کشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد”

اخيرا و حتي پس از انتشار مجموعه خاطرات ” نگين تخريب” سخن از بازنگري و تکميل آن نوشته به ميان آمد. ولي هر چه فکر کردم راضي به اين کار نشدم. ترجيح دادم به همان شکل تجديد چاپ شود تا ياد آور ايام خدا باشد و حلاوت و حرارت بيان و قلم دوستانم از لابه لاي واژه ها يش گرما بخش جان هاي شيفته گردد، حلاوت و حرارتي که ديگر کمتر مي توان يافت.

نيت صادقه آنان که در آن روزها به سختي مشتي از خروار خاطرات خود را گفتند و عشق طاهر آنان که داغ بغض هاي فرو خفته را در زير سطور و کلمات پنهان کردند، هنوز هم براي ما مغتنم است که ” جان پرور است قصه ارباب معرفت”

به برادرم عليرضا عاصمي و به همه دوستان ديگرم که دل به مروت و جوان مردي شان خوش داشته ام، سلام مي فرستم و گلايه نمي کنم که چرا ما را در سفر به بلنداي ابديت رها کرده و تنها پرگشودند. قسمت ما همين بود و حق او هم همين.

ما و موسي همسفر بوديم در سيناي عشق      قسمت ما “لن تراني” سهم او ديدار شد

خواجه عبدالله انصاري چه خوب در تفسير عزيزش، کشف الاسرار، پرده از راز اين قسمت و آن حق برداشته است؛ آنجا که مي گويد:

چون موسي قصد مناجات با حق را داشت هارون را در قوم بگذاشت و تنها رفت که در دوستي مشارکت نيست و صفت دوستان در راه دوستي جز تنهايي و يکتايي نيست! موسي چون بر فرعون مي شد صحبت و ياري هارون بخواست؛ از آنکه رفتن به خلق بود و با خلق همه وحشت است و نفرت و در کشش بار وحشت،‌از رفيق و صحبت نگريزند !

چون موسي از مناجات بازگشت و بني اسرائيل را ديد سر از چنبر اطاعت بيرون برده و گوساله پرست شده، با هارون عتابي کرد نه با آنان که گناهکار بودند تا بداني که نه هر که گناه کرد مستوجب عتاب گشت. عتاب هم کسي را سزد که از دوستي بر او بقيّتي مانده باشد و از بيم فراق کسي سوزد که عزّ وصال شناسد!

 

 

…. و من هنوز اميدوارم ….

محسن اسماعيلي

۱۷ آذر ۸۷


دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*