تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶ ساعت ۰۹:۵۷
اشتراک

به مناسبت سالروز شهادت حضرت سجاد علیه السلام

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ

سالروز شهادت چهارمین پیشوا، حضرت سید الساجدین، امام زین العابدین صلوات الله علیه را به شما و همه دیگر ارادتمندان و دوستداران خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله تسلیت می گویم.

در میان تمام فضائل و مناقب آن بزرگوار که آب بحر برای تر کردن سرانگشت و شمردن صفحه های آن کتاب کافی نیست، نقش تربیتی و کادرسازی ایشان پررنگ تر به نظر می رسد. کافی است با صحیفه سجادیه انسی بگیریم، با دعای ابوحمزه و مناجات خمس عشر آشنا شویم ، و نشانه هایی از عمل به رساله حقوق را در زندگی خود بیاوریم تا ببینیم معجزه امام سجاد در انسان پروری و جامعه سازی را.

نمونه دلنشین و تکان دهنده ای که در پی می آید، مشتی از خروار است.

سعیدبن مسیّب می‌گوید: سالی دچار خشکسالی شدیم و قحطی چنان به مردم فشار آورد که مردم از هر سو برای طلب باران از خانه به صحرا در آمدند. در میان انبوه جمعیتی که در حال تضرّع و ناله بودند و از خدای مهربان درخواست باران می‌کردند، ناگاه غلام‌سیاهی را دیدم که آهسته از میان مردم خارج شد و به سوی مکانی خلوت حرکت کرد.

حالت آن برده سیاه چنان توجه مرا به خود جلب کرد که مشتاقانه به دنبال وی راه افتادم تا ببینم کیست و چه می‌کند. دیدم به گوشه‌ای رفت و آهسته لب‌های خویش را به مناجات با پروردگار خویش گشود.

عجیب بود! هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری متراکم و تیره در آسمان پدیدار شد. آن غلام‌سیاه، تا چشمش به ابرها افتاد، بی‌درنگ خدا را سپاس گفت و به آرامی و بی سر و صدا برگشت.

باران رحمت خدا  به سرعت و شدت باریدن گرفت؛ چندان که ترسیدیم غرق شویم. من مات و مبهوت به تعقیب آن غلام پرداختم تا ببینم این بنده محبوب ام گمنام خدا کیست و در خانه چه کسی خدمت می‌کند. در پی او آمدم و سرانجام دیدم که وارد خانه امام سجاد علیه‌السلام شد.

به حضور امام رسیدم و عرض کردم: ای آقای من! در خانه شما غلامی‌سیاه است. بر من منّت نهاده، او را به من بفروشید.

زین‌العابدین سلام‌الله علیه از سر مهر و محبت فرمود: بفروشم؟! چرا نبخشم؟!

سپس دستور داد تا همه غلامان بیایند و آن کس را که می‌خواهم، از میان آنان انتخاب کنم.

آمدند؛ امّا گمشده من در میانشان نبود.

گفتم: ای آقای من! آن را که می‌جویم، در میان اینان نمی‌یابم.

فرمود: دیگر غلامی نیست؛ مگر یکی که در آخور کار می‌کند.

او را هم آوردند. دیدم که گمشده من همو است.

امام رو به غلام کرد و فرمود: از این پس فرمانبر سعید خواهی بود. پس با او برو!

سعید بن مسیّب می‌گوید: آن غلام‌سیاه با دلی شکسته و چشمانی نمناک رو به من کرد و آهسته گفت: «ما حَمَلَکَ عَلی اَنْ فَرَّقْتَ بَینی و بینَ مَولایَ»؛ چرا می‌خواهی میان من و سالارم جدایی بیندازی؟!

آنچه دیده بودم را به او گفتم.

تا این را شنید، گریست، دست به سوی آسمان برد و گفت: پروردگارا! راز من با تو فاش شد. اکنون که چنین کردی، پس مرگم را برسان که نمی‌خواهم جز با تو باشم.

آن غلام چنان حالی داشت و به گونه‌ای گریه می‌کرد که امام سجاد علیه‌السلام و همه کسانی هم که آنجا بودند، همراه او گریستند. من نیز گریان و پشیمان از خانه حضرت بیرون آمدم و به سوی منزل خویش رفتم.

هنوز لحظاتی بیش نگذشته بود که فرستاده امام آمد و گفت: سعید! اگر می‌خواهی در تشییع جنازه غلام شرکت کنی، بشتاب!


دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

اخبار