تاریخ انتشار: یکشنبه ۰۲ اسفند ۹۴ ساعت ۰۷:۰۴
اشتراک

يادنامه اي براي استاد در ويژه نامه نوروزي ماهنامه آيه

زندگي به سبک حاج آقا مجتبي

در سيزدهمين روز از دهمين ماه سالي که اينک به پايان مي رسد، ناباورانه يکي از جذاب ترين فصل از کتاب قصه ارباب معرفت به پايان رسيد، و آنکه خصوصاً ما تهراني ها تلاش مي کرديم «چگونه زيستن» را از او بياموزيم…

در سيزدهمين روز از دهمين ماه سالي که اينک به پايان مي رسد، ناباورانه يکي از جذاب ترين فصل از کتاب قصه ارباب معرفت به پايان رسيد، و آنکه خصوصاً ما تهراني ها تلاش مي کرديم «چگونه زيستن» را از او بياموزيم…
در باره « سبک زندگي» بسيار گفته و نوشته اند. بيش از اين هم جاي بحث دارد. اما همه آنان که دستي در تعليم و تربيت دارند، تاکيد کرده و مي کنند که براي آموزش سبک زندگي هيچ راهي موثرتر و زود بازده تر از مشاهده و مطالعه الگوهاي موفق نيست؛ همان ها که به تعبير قرآن « اسوه حسنه» هستند. با آنان مي توان يک شبه ره صد ساله را پيمود، و به مدد اکسير محبت به جايي رسيد که در خيال ما نمي گنجد؛ بي دليل نيست که از منبع عرفان و نادره عصر ما، مرحوم آيت الله سيد علي آقاي قاضي، نقل مي کنند که اگر طالب سعادت نيمي از عمر خود را هم در راه پيدا کردن استاد صرف کند، ضرر نکرده است.

در سيزدهمين روز از دهمين ماه سالي که اينک به پايان مي رسد، ناباورانه يکي از جذاب ترين فصل از کتاب قصه ارباب معرفت به پايان رسيد، و آنکه خصوصاً ما تهراني ها تلاش مي کرديم «چگونه زيستن» را از او بياموزيم، پر به سوي آسمان ها کشيد، وبا دلهاي شيفته خود آن کرد که در مراسم تشييع و تدفين وترحيم ديديم ؛ « حضرت آيت الله العظمي حاج آقا مجتبي تهراني» را مي گويم، و اجازه مي خواهم تنها با همان نامي از او ياد کنم که با سادگي وکرامت مي خواست و مي پسنديد: « حاج آقا مجتبي»!

زندگي او به راستي درس آموز بود، ومن در سي سال، منهاي دو روز، تشرف به محضر مبارکش چيزي جز همان نديدم که در متون ديني خوانده يا از معلمان دين شنيده بودم. سال ۱۳۶۱ بود و من نوجواني دلداده و شيفته معارف ديني. فضاي آن روزها هم بي‌تأثير نبود. هرجا نشاني از عالِمي ربّاني مي‌يافتم که ممکن بود روح تشنه مرا سيراب کند، بي‌درنگ و مشتاقانه مي‌شتافتم. مي‌نشستم و مي‌شنيدم و مي‌نوشتم. خيلي‌ها را تجربه کردم و چه تجربه‌هاي خوبي. نوشته‌هاي آن روزها را هنوز دارم. وامدار همه آنها هم هستم اما هيچ‌يک نتوانسته بودند آن عطش فوران يافته را فرو بنشانند؛ تا اينکه به لطف خدا و در خوش‌ترين روز زندگي، دوستي صميمي و همکلاس، خبر داد که «حاج‌آقا مجتبي» چهارشنبه شب‌ها در خيابان سقاباشي درس اخلاق مي‌دهد.

يکي دو روز بيشتر تا چهارشنبه باقي نمانده بود، هرطور بود گذشت و من چهارشنبه پانزدهم دي‌ماه ۱۳۶۱ به آن محفل نوراني راه يافتم. آن شب ديگر گمشده خود را يافته بودم. همه‌جا و همه‌کس را رها کردم مگر اندک؛ و همه وقت و همّت خود را در خدمت کسي قرار دادم که آن شب با صلابت و شمرده، آراسته و پيراسته، با واژه‌هايي برگزيده و مطالبي به هم پيوسته، سخن مي‌گفت. قيافه‌اي جدّي داشت و با وقار گام برمي‌داشت. چشمانش به مخاطب خيره نمي‌شد و کتاب در دست روي صندلي ساده‌اي نشست که بر تختي کوتاه قرار داده شده بود. هرچه مي‌گفت، بدون فاصله به آيه يا روايتي مستند مي‌کرد که از روي نوشته‌هايش يا از کتابي که در دست داشت، مي‌خواند.

از آن پس ديگر پاي ثابت درس اخلاقي بودم که هر چهارشنبه با نماز مغرب و عشاء در آن حياط بزرگي برگزار مي‌شد که در فصل سرما با داربست فلزي و پوشش برزنتي پوشيده و تلاش مي‌شد تا با بخاري‌هاي بزرگ کمي گرمتر شود.
کم‌کم به مسجد جامع بازار هم راه پيدا کردم. شنيدم که ظهرها در آنجا اقامه جماعت مي‌کند. ديگر هراز چندگاهي به آنجا هم مي‌رفتم و تماشاگر انبوه مراجعاني مي‌شدم که به نوبت جلو مي‌رفتند. راز دل مي‌گفتند و پاسخ مي‌شنيدند و برمي‌خاستند. او همانطور که در محراب و روبه قبله نشسته بود، با حوصله جواب مي‌داد. استخاره مي‌کرد و البته بين دو نماز هم گاهي برمي‌گشت و سخنان کوتاهي مي‌گفت؛ بعضي روزها شرح کوتاهي از يک حديث و بعضي روزها هم چند مسئله شرعي. بعد بلند مي‌شد. سربه پايين مي‌افکند و درحالي که دست بر پيشاني و چشمان خويش گذاشته بود، سلامي طولاني به تک‌تک معصومين مي‌داد. خم مي‌شد، نعلين مندرس قهوه‌اي رنگ، يا در زمستان‌ها گالش‌هاي ساده و پلاستيکي‌اش را که خود آورده بود، برمي‌داشت و به سمت درب خروجي حرکت مي‌کرد.

هنگامي از مسجد خارج مي‌شد که ديگر مراجعه‌کننده‌اي باقي نمانده بود و اجازه نمي‌داد کسي در کوچه‌هاي تنگ و شلوغ بازار با او همراه و هم‌سخن شود. اگر کسي هم مراجعه مي‌کرد، مي‌ايستاد، پاسخش را مي‌داد و با خداحافظي نشان مي‌داد که مي‌خواهد تنها به راهش ادامه دهد.

تحقيق و تدريس از اصلي ترين علايق او بود که تا آخرين روزهاي عمر شريف خود آن را ترک نکرد. گذشته از درس‌هاي اخلاق و تفسير که براي عموم داشتند، خارج فقه و اصول دو درس پربار و مورد علاقه ايشان بود که طي چند دهه در حوزه علميه مروي استمرار يافت. سحرخيز بود و تا ساعت ۸ صبح اين دو درس را داده بود؛ اول اصول و پس از چند دقيقه استراحت و نوشيدن يک استکان چاي، فقه.

نظمي که از استادش، حضرت امام رضوان‌ الله‌ تعالي ‌عليه، به ارث برده بود، مثال ‌زدني است. به ياد نمي‌آورم که در همه اين ‌سال‌ها تأخير کرده باشد؛ چه رسد به غيبت. امّا بارها و بارها ديده بودم که به رغم بيماري، و گاه با تزريق داروهاي تقويتي، هرطور که بود خود را سر وقت به محل درس مي‌رساند. شده بود که مثلاً پرواز هواپيما از مشهد به تهران لغو مي شد، و او با همه سختي و زحمت‌ها با خودرو به سوي تهران مي‌آمد و يک‌سره به مدرسه مروي مي رفت تا مبادا تأخير اتفاق افتد. يک‌بار هم در چنين بازگشتي دچار حادثه شده بود که به لطف خدا آسيب چنداني نديدند.

بدون کتاب در دروس عمومي هم حاضر نمي‌شد؛ چه رسد به دروس تخصصي. براي هر درس يکي دو کتاب همراه خود داشت تا در نقل‌ قول‌ها امانت‌داري کرده باشد؛ و البته لابلاي آن کتاب‌ها هم يادداشت‌هاي خودش بود که روي برگه‌هاي سفيد و ساده، و بدون فاصله و حاشيه مي‌نوشت. با احترام تمام از پيشينيان ياد مي کرد، و در همان حال که تيغ نقد برمي کشيد ، جانب حرمت و ادب را نگه مي داشت.

به همان اندازه که خدا در چشم او بزرگ بود، دنيا با همه جلوه‌هايش در نظر او پست و بي‌اهميت بود.در پايانِ عمر هم فرمود: من از مال دنيا هيچ ندارم تا بخواهم وصيتِ مالي کنم. حتي نگران هزينه بيمارستان بود و در وصيتنامه هم نوشت که فکري براي آن بشود.

اجازه انبار کردن مواد غذايي و ديگر نيازهاي خانه را نمي‌داد. بارها از ايشان شنيدم که مي‌فرمود: «من گنجشک روزي هستم». مقصودش اين بود و در عمل هم مي‌ديدم که مثلاً برنج و عدس و لوبيا را تنها به اندازه مصرف کوتاه مدت، مانند هفته، تهيه مي‌کرد و به همين دليل دقيقاً در جريان افزايش قيمت‌ها بود و فشار آن را احساس مي‌کرد.

در همه سال‌هايي که به منزل استاد رفت و آمد مستمر و مکرر داشتم، هيچ تغييري در لوازم زندگي نديدم. سادگي و دوري از تکلف در رفتار او موج مي‌زد. ميهمان‌نواز بود و اصرار داشت پذيرايي کند. امّا فقط با آن‌چه هست. و آن‌چه بود يک نوع ميوه معمولي، عمدتاً سيب، بود که همواره در اندازه‌هاي کم‌تر از متوسط تهيه مي‌شد؛ از نوعي که در خانواده‌هاي ضعيف هم مشاهده مي‌کنيم. گهگاه، خصوصاً در اعياد و مواليد مذهبي، به اين سيب‌ها، سوهان، گَز و يا شيريني ساده‌اي هم افزوده مي‌شد که سوغات و اهدايي مريدان بود. حتي در پذيرش اين هدايا هم مراعاتِ زيّ ‌طلبگي را مي‌کرد. به ياد دارم که يکي از علاقه‌مندان و نزديکان مي‌خواست ميوه‌هاي مراسم ازدواج يکي از فرزندان ايشان را از مالِ خود تأمين کند. به واسطه شناخت و اعتمادي که داشت، پذيرفت. امّا بلافاصله و با زيرکي فرمود: نمونه‌ ميوه‌هايي که مي‌خواهيد تهيه کنيد را من ببينم!! مي‌خواست از لحاظ نوع و اندازه، خلاف عرف نباشد. نمونه‌ها را که ديد، يکي را که از حدّ متوسط هم کوچک‌تر بود، برداشت و فرمود: اگر از اين قبيل باشد، مانعي ندارد!

اين از مالِ شخصي و هدايا و نذورات بود؛ و گرنه استفاده از وجوهات، حتي اگر شرعاً مجاز بود، از نظر ايشان خط قرمز و ممنوع اکيد تلقي مي‌شد. هيچگاه اذن نداد که از وجوهات و بيت‌المال رساله عمليه يا کتاب و نواري از ايشان تهيه شود. وقتي چاره‌اي نبود و نداشتيم به ما، و براي اداره‌ کارهاي خودشان، «قرض» مي‌داد؛ و البته سرِوقت آن را مطالبه مي‌کرد؛ چرا که خودش از ديگران قرض گرفته بود و بايد پس مي‌داد.

محل زندگي‌اش تا آخر در معمولي‌ترين نقطه‌ تهران باقي ماند و به رغم همه اصرارها، حتي براي مراقبت‌هاي بهداشتي و درماني، رضايت به تغيير آن نداد. از آن زمان که در خدمت ايشان بودم، تا همين اواخر پيکاني قديمي و آبي رنگ وسيله آمد و شد ايشان بود.

تا آخر هم رضايت ندادند که خدمتکاري براي ايشان تدارک ببينيم. چند سال آخر که همه فرزندان رفته بودند، و به تعبير خودشان علي مانده بود و حوضش، همين وضعيت ادامه داشت. مگر در اندک مواردي که فرزندان آنجا بودند، خود يا همسر مکرمه‌شان درب را باز مي‌کردند، چاي مي‌آوردند و پشت درب اتاق مي‌گذاشتند، و من هرچه اصرار مي‌کردم که اجازه دهند کسي را بياورم تا بيشتر از اين خجالت نکشيم، مي‌فرمودند: نه! نيازي نيست. ديگران را هم که مثال مي‌زدم و مي‌گفتم شما هم مثل ساير آقايان! مي‌فرمودند: آن‌ها «آقا» هستند، چه ربطي به من دارد که در صف نِعال هستم.

از پذيرش مقامات سياسي و دولتي، حتي الامکان، اجتناب مي‌کرد. يکي از دلايل ايشان اين بود که رفت و آمد آقايان موجب زحمت همسايگان مي‌شود. اگر هم بنا به ضرورتي مي‌پذيرفت، شرط مي‌کرد که آقايان طلبگي تشريف بياورند!

يکي از وزيران که سال‌هاي سال به جلسات درس اخلاق ايشان مي‌آمد، در يکي از شب‌ها به مجلس وعظ آمده بود. رانندگان و محافظان ايشان به گونه‌اي در خيابان مانده بودند که رفت و آمد مردم دچار مشکل شده بود.
در پايان جلسه، حضرت استاد موقع رفتن اين صحنه را ديده و علت آن را پرسيده بودند. وقتي از واقعيت مطلع شدند، مرا خواستند و فرمودند: سلام مرا به فلاني برسانيد و بگوييد ديگر در جلسه من شرکت نکنيد. من اين پيغام را به آن فرد گفتم. منقلب و گريان شد و سوگند خورد که من از اين موضوع خبر نداشته‌ام، و خواهش کرد، به شرط رعايت سادگي و عدم تشريفات، باز هم اجازه حضور يابد.

خوراک و پوشاک ساده‌اي داشت. معمولاً‌ همان نعلين رنگ و رو رفته و قهوه‌اي را مي‌پوشيد؛ مگر در زمستان و به هنگام بارش برف و باران که گالش سياه رنگ و ساده‌اش را به پا مي‌کرد. همان گالش‌هايي که ديگر نمونه‌هاي آن را نمي‌بينيم، و در زمستانِ آخر هم مي‌پوشيد و به بيمارستان رفت و آمد مي‌کرد. برخي از پزشکان متخصص که اين اواخر با عشق و ايماني وصف‌ناپذير در خدمت استاد بودند، متواضعانه اصرار مي‌کردند که آن‌ها را به يادگار بگيرند، و واسطه پشت سر واسطه مي‌تراشيدند.

وقتي خوب دقت مي کنم مي بينم سبک زندگي حاج آقا مجتبي همان بود که مولايش، علي عليه السلام، توصيه کرده است: « چنان زندگي کنيد که اگر بوديد، مردم چو پروانه گِرد شمع وجودتان بگَردند، واگر رفتيد، عاشقانه در سوگتان بگِريند».


دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*