تاریخ انتشار: یکشنبه ۱۴ تیر ۰۵ ساعت ۱۳:۴۵
اشتراک

قائد شهید در کسوت استادی؛ خاطراتی از محضر درس و شیوه تدریس سیدناالاستاد

درس خارج قائد شهید حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (قدس الله نفسه الزکیه) از سال ۱۳۶۹ شمسی، آغاز شد، دکتر محسن اسماعیلی معاون راهبردی و امور مجلس رییس جمهور از نخستین شاگردان معظم له بود.
دروسی که باب نوینی را در فقه شیعه گشود. دکتر محسن اسماعیلی، در این نوشته خاطرات و نکته‌های خود را از چند و چون این درس‌ها نگاشته اند، خاطراتی که ابعاد کمتر شناخته شده ای از شخصیت قائد شهید را به تصویر می کشد.

بسم الله الرّحمن الرّحیم
قائد شهید در کسوت استادی
محسن اسماعیلی
شهادت جانسوز حضرت آیت الله العظمی استاد سید علی حسینی خامنه ای [قدس الله نفسه الزکیه] داغی است که همچنان بر سینه ها سنگینی می کند و ثلمه ای است که هرگز جبران نمی گردد. به قول مولوی: دهانی به فراخنای آسمان نیاز است تا ناله کنان اوصافِ کسی را بگویم که حتّی موردِ رَشکِ فرشتگان است، و اگر به فرض چنین دهانی و یا صد برابر آن نیز پیدا کنم، باز هم آن دهان برای چنین ناله ای تنگ است و نمی توانم اسرارِ وجود او را شرح دهم. اما چه می توان کرد؟ آنچه ممکن است را برای آنچه مقدور نیست وانمی گذارند. اگر همین اندک را هم نگویم شیشه نازک قلبم خواهد شکست.
یک دهان خواهم به پهنایِ فلک – تا بگویم وصفِ آن رَشکِ مَلَک
ور دهان یابم چنین و صد چنین – تنگ آید در فغانِ این حَنین
این قَدَر هم گر نگویم، ای سَنَد – شیشه دل از ضعیفی بشکند
در این مجال کوتاه مناسب تر می بینم به وجهی پنهان از چهره آن بزرگوار اشاره کنم. از ابعاد ناشناخته شخصیت قائد شهید که بسیار کم در باره آن گفته اند، وجه آموزشی و تعلیماتی اوست. این هم یکی از آفات شهرت شخصیت های بزرگ است که به طور معمول چهره علمی آنان تحت تاثیر چهره سیاسی و اجرایی یا فعالیت های انقلابی و اجتماعی قرار گرفته و پنهان می ماند. برای مثال، در میان شخصیت های برجسته علمی در قرن گذشته کمتر کسی از سیدحسن مدرس یا شیخ فضل الله نوری نام می برد؛ در حالی که این دو مجاهد و سیاستمدار شهید از دانشمندان برجسته زمان خویش بوده اند.
مدرس حتی در «نُه سال و یک ماه و بیست و چهار روز»ی که زندان در تبعید بود از تعلیم و تعلم دست برنداشت. او بدون دسترسی به هیچ منبعی برای مطالعه و تحقیق، و به رغم آن همه آزار جسمی و فشار روحی برای زندانبان خویش نیز نقش استادی ایفا کرد. درسهای او حول چهار محور خودشناسی، انسان شناسی، هستی شناسی و خدا شناسی بوده که خلاصه آنها را نگاشته و اینک در کتاب «گنجینه خواف» منتشر شده است.
مروری بر درس های عمیق و پرمغزی که او به « ناصرقلی خان جوانشیری»، این زندانبان خوش شانس داده و مکتوب ساخته است، به خوبی میزان دانش و نیز اشتیاق او به تعلیم و تربیت را آشکار می سازد. پسر شهید مدرس نیز در شرح تنها ملاقاتی که با پدر داشته است، می گوید: «سه روز در کنار آقا در اتاقی که زندان بود و فقط می توانست صبح و بعد از ظهر در حیاط دژ زندانش قدم بزند، ماندم. آقا سرحال بود و هر صبح برای رئیس زندان و جمعی از زندانبانانش درس تفسیر مثنوی می گفت»! بی جهت نیست که لقب «مدرّس» به «سیّدحسن طباطبایی» داده اند و به این لقب مشهورتر از نام اصلی خویش است.
در باره مراتب عالی علم و فضل شیخ شهید نیز فراوان می توان گفت؛ تا جایی که گفته اند: اگر در حوزه علمیه و در عتبات مانده و به تهران نیامده بود، احتمال زیاد داشت پس از میرزای شیرازی مرجعیت عام شیعیان در اختیار وی قرار گیرد.
رهبر شهید، خامنه ای عزیز، هم از این قاعده مستثنا نیست. او از نوجوانی سری پرشور و دلی پردرد داشته و هیچگاه از مبارزه با ستم و کوشش برای جامعه سازی دست برنداشته است، اما در همان حال نیز همیشه به آموزش و تربیت اهتمام ورزیده است؛ هم در قالب رسمی حوزوی و هم در قالب غیررسمی که مسجد و منبر نمادی از آن است؛ اما مسجد و منبری که در واقع کلاس درسی منظم و هدفمند بوده و یکی از محصولات آن پس از نیم قرن هنوز هم چارچوبی روشمند و آکادمیک برای آشنایی با «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» است. این کتاب محصول ۲۸ سخنرانی در روزهای ماه مبارک رمضان در مسجد امام حسن مجتبی(ع) است که در مشهد و در ۳۵ سالگی ایراد شده است؛ و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به رغم مسئولیت های سنگینی که بی وقفه بر دوش داشتند، هیچگاه نمی توان او را فارغ از کسوت معلمی یافت. ارتباط مستمر او با دانشجویان، حضور مکرر وی در مجامع علمی و دانشگاهی و سفارش های پی در پی او به حضور صاحب منصبان در میان جوانان نشانه های این کشش درونی بودند. به یاد دارم که در زمان ریاست جمهوری یک درس تفسیر قرآن برای عموم دانشجویان داشتند که از تلویزیون هم پخش می شد و من با علاقه گوش می دادم و می نوشتم و هنوز از بازخوانی آن نوشته ها لذت می برم.
در علوم حوزوی نیز همین حقیقت آشکار است. او در جوانی مدرسی نامدار در حوزه علمیه مشهد بوده است و در میان سالی نیز تدریس خود را در قالب درس خارج فقه در حالی ادامه داد که بار سنگین رهبری امت بر دوش وی نهاده شده بود. من این توفیق را داشتم که از ابتدای این دوره از محضر سیدناالاستاد بهره مند شوم. در حال اتمام سطوح عالی دروس حوزوی و در آستانه ورود به مرحله خارج بودم که از بخت خوش ایشان تدریس خود را آغاز کردند. یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۶۹ نخستین روزی بود که به لطف خدا به جرگه شاگردان رسمی او پیوستم؛ در حالی که کمتر از یکسال پیش به قیادت امت برگزیده شده بود. در آن هنگام، جلسات درس در شبستان اصلی حسینیه نبود. محل تدریس، ابتدا در محل دیدارهای آقا و سپس در طبقه فوقانی حسینیه بود؛ زمان آن هم عصرها و دو ساعتی قبل از مغرب.
آقا روی پتوی ساده ای که پارچه ای سفید بر آن پوشانده بودند می نشست و به این کار تا موقعی ادامه داد که اصرار شاگردان او را مجاب و مجبور ساخت. افزایش شمار مشتاقان و تقاضای مکرر آنان برای انتقال درس به حسینیه و نشستن استاد بر صندلی بالاخره موثر افتاد و امکان زیارت جمال پرفروغ وی و گفت و گوی طلبگی را بهتر فراهم آورد. چه بسا وضعیت جسمانی و توصیه های پزشکان نیز در اجابت این درخواست بی تاثیر نبود. ایشان درس فقه را با شرح کوتاهی بر یک حدیث اخلاقی آغاز می کرد تا پیوستگی و همبستگی فقه و اخلاق را هر روز یادآور شود و هشدار دهد که تحصیل بدون تهذیب در این مکتب مورد قبول نیست.
نکته دیگری که برای من جلب توجه می کرد، موضوع درس بود. آشنایان با عادات و رسوم حوزوی می دانند که به طور معمول درس های خارج با موضوعاتی از باب عبادات مانند طهارت و صلات آغاز می شود. اما او موضوعی بدیع برگزیده بود که کسی گمان نمی برد: جهاد. این انتخاب به خودی خود از خیلی چیزها حکایت دارد؛ از خوش سلیقگی بگیرید تا نگاه حکومتی به فقه که قرار است فلسفه آن باشد و از گهواره تا گور راهنمای عمل گردد؛ ضمن آنکه اعتماد به نفس استاد و آمادگی او برای ورود در راههای ناهموار و نارفته و استعدادِ پاسخگویی اش به پرسش های دشوار و نوپیدا را هم هویدا می سازد.
شگفتانه دیگر آن بود که درس ها، یا دست کم رئوس مطالب، از قبل نوشته شده بود و این یعنی آقا از قبل تحقیق و تدقیق خویش را به پایان رسانده است. این ویژگی موجب حاکمیت نظم و منطق در چینش و ارائه مطالب می شد. گسستگی دیده نمی شد و طرداً للباب کمتر چیزی گفته می شد، پس معلم و شاگرد از وقتی که می گذاشتند کمال بهره را می بردند. درس ها کاملاً صبغه فقه جواهری داشت؛ یعنی متقن و مستدل و بر اساس مبانی واصول، اما همزمان پویا. به همین سبب مشحون از نوآوری و ابتکار بود.
برای مثال، یک پرسش مهم تاریخی در باره جهاد ابتدایی آن است که آیا جواز آن اختصاص به امام معصوم (ع) دارد یا فقیه جامع الشرایط نیز مجاز به آن است. شهرت عظیمی قول نخست را پشتیبانی می کند. حتی امام خمینی (ره) که بر اطلاق ولایت فقیه اصرار دارد در کتاب تحریرالوسیله آن را از اختصاصات معصوم (ع) برمی شمارد و با اینکه معتقد است هر اختیاری که پیامبر (ص) و امام (ع) برای اداره حکومت دارند به فقیه حاکم تفویض شده است، مبادرت به جهاد ابتدایی را استثنایی بر این قاعده می دانند.
آقا که همواره در درس از امام راحل به عنوان «سیدناالاستاد» یاد می کرد و با حشمت و جلالی بی اندازه از غالب آرای فقهی و اصولی او پیروی می کرد، در این مساله مهم راهی دیگر در پیش گرفت و برای جواز مبادرت فقیه به جهاد ابتدایی براهینی اقامه ساخت.
یا وقتی به مساله سنتی «القاء السمّ» در مبحث «کیفیۀ الجهاد» رسید، دامنه آن را به ساخت و استفاده از سلاح های کشتار جمعی مانند بمب های شیمیایی و اتمی کشاند، و در آن روزها و نه حالا! مخالفت قاطع خویش را با ساخت سلاح های میکروبی و هسته ای و مانند آن ابراز و با دلایل فقهی بر آن ابرام ورزید و تا آخر نیز بر این فتوای متشرعانه و بشر دوستانه پایبند ماند.
تعیین وضعیت «صابئین» نیز نمونه سوم از مباحث نوآورانه آقا در بحث جهاد است. می دانیم پاسخ این سوال بر فقیهان دشوار آمده که آیا اینان از اهل کتاب هستند یا نه. استاد وقتی به این موضوع رسید، چنان کامل و جامع ورود کردند که شیرینی آن هنوز در ذائقه جان من مانده است. البته که اطلاعات گسترده تاریخی ایشان نیز کمک شایانی در این باب می کرد و خوش بختانه متن آن بحث از میان نوشته های ایشان به صورت رساله ای مستقل چاپ شد؛ هم به زبان عربی و هم به زبان فارسی.
نکته‌ آخری که در این مجال باید عرض کنم نوع تعامل حضرت آقا با حاضران درمجلس درس بود. بالاخره ایشان هم استاد بود و هم رهبر و از هر دو باب واجب التعظیم. اما در کلاس درس خبری از این حرفها نبود و صمیمیت وشادابی موج می زد. حتی مزاح و مطایبه هم کم نبود. می دانید که در حوزه های علمیه طرح اشکال یا سوال از استاد یک رسم جاری است. البته ممکن است کسی سوال ‌کند و سوال او بی‌ربط و نابه‌جا هم باشد. این اتفاق همیشه در درسهای حوزوی ‌افتاده و می افتد. یکی از جذاب‌ترین خاطره‌ها همین جا رقم می خورد که استاد چه واکنشی از خود نشان می‌دهد. برخی بوده و هستند که به هر دلیلی مثل کهولت سنّ عصبانی می‌شوند، برخی هم اصولاً اجازه‌ سوال نمی‌دهند و برخی دیگر هم پاسخ مناسب نمی‌دهند. ولی نوع برخورد آقا با سوال ها و ایرادهای طلاب در درس بسیار دلنشین بود. با سعه صدر نظر مخالف را می شنیدند و با آرامش ویژه‌ای به سوال‌کننده توجه می‌کردند که خود این رفتار جرات سوال و اشکال کردن در درس را به شاگردان می‌داد. جالب اینکه در این گفت‌وشنودهای طلبگی از مطایبه‌ها و مزاح‌هایی که در میان علما مرسوم است، زیاد دیده می شد و این خودش درس را با طراوات، شنیدنی و جذاب تر می‌کرد. به عنوان مثال، به یادم دارم که یکی از دوستان خیلی زیاد سوال می کرد و معمولاً هم بدون تامل ومطالعه این سوال ها را مطرح می‌کرد؛ به گونه ای که سایرین خسته و معترض می شدند. اما آقا باحوصله به او جواب می‌دادند. یکبار وقتی چندین دفعه سوال و جواب رد و بدل ‌شد، استاد به عنوان مزاح ‌فرمودند: «حالا شما اجازه بدهید من آنچه را که مطالعه کرده ام، بگویم شنیدن چیزهایی که شما مطالعه نکرده اید باشد برای جلسات بعد.»
یا در موردی دیگر به یک نفر فرمودند: «حالا شما به حرفهایی که من زدم فکر کنید، شاید خدا به دلتان انداخت که حرف حق را بپذیرید»! گاهی نیز اگریک کسی حرف خیلی عجیب و غریبی می‌زد که تا به حال کسی نگفته بود و با موازین فقهی هم سازگاری نداشت، ایشان می‌فرمودند: «خوب! الحمدلله! اجماع فقها با فرمایشی که آقای فلانی داشتند، شکسته شد»!
آنچه گفته شد، دورنمایی از محضر درس رسمی «سیدنالاستاد» بود که در این روزهای تلخ هجران و با خاطری چنین پریشان در اجابت درخواست مشتاقان حضرتش بیان شد؛ وگرنه چه درست گفته لسان الغیب شیرازی:
کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
خدایش با انبیا و اولیا محشور فرماید که سعید زیست و همان گونه که حقش بود شهید شد. امید که ما را نیز در بساط قرب الهی از یاد نبرد. ان شاءالله.


اخبار