تاریخ انتشار: جمعه ۱۲ دی ۰۴ ساعت ۲۰:۵۲
اشتراک

به مناسبت سیزدهمین سالگرد ارتحال شیخنا الاستاد، حضرت آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی (ره) :

چقدر جای او خالی است!

سیزدهمین سالگرد ارتحال شیخنا الاستاد، حضرت آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی (ره) در حالی فرا می رسد که بیش از همیشه جای خالی او احساس می شود. غالب کسانی که او را دیده بودند یا اکنون وی را شناخته اند در نخستین جمله ای که دارند از فقدان او ابراز حسرت می کنند. دانشجویان پرشماری که به اقتضای سنّ از درک محضر استاد محروم بوده اند، از مشی و مرام او می پرسند و می خواهند بیشتر و بهتر از آن مرد خدا بدانند. اینک جای آن است که از خویشتن بپرسیم: چرا؟ رمز موفقیت و محبوبیت او چیست و چه بود؟ چگونه به رغم گمنامیِ خودخواسته به خواست خدا چنین «شُهره شهر» شده است؟
حقیقت آن است که این رمزْ پیچیده و آن رازْ پنهان نیست. رمز و رازش این بود و هست که او همان بود که می خواست و می بایست باشد. خلوت و جلوت او تفاوتی نداشت و میان ظاهر و باطنش فاصله و تفاوتی دیده نمی شد. او در یک کلام، درد دین داشت و طبیب انسان بود. دین ناب و حقیقی را خوب شناخته بود و جز تبلیغ و ترویج آن چیزی نمی خواست. خدا را برای خدا می خواست نه برای آنکه خودش آیت آن خدا باشد و اسلام را برای اسلام می خواست نه برای آنکه قبای حجیت آن اسلام را بر تن خویش کند. از هرچه تعیّن و تشخّص بود می گریخت و چون طبیبی بس حاذق و مهربان در پی مداوای دردهای بی پایانِ انسان بود.
به همه مردم علاقه داشت، ولی به جوانان عشق می‌ورزید. به آنان اعتماد داشت. وقتی کسی به استناد ظواهری که نمی پسندید، جوانان را بی‌دین می‌خواند، فوری می‌گفت: «این‌طور نیست. ممکن است در عمل سهل‌انگاری کنند، امّا بی‌دین نشده‌اند. آن تساهل هم تقصیر ماست.» برای مردم دل می‌سوزاند، و به عشق جوانان رنج بیش از چهل سال جلسات مداوم را برخود تحمیل می‌کرد. می‌گفت برای این‌ها به جلسات می‌آیم. در یکی از شب‌های احیا، جوانی به ایشان عرض کرده بود ما را دعا کنید! بر فراز منبر فرمودند: من اصلاً برای دعا کردن برای شما به اینجا آمده‌ام!
راست می‌گفت، و من خبر داشتم که تا وقتِ آمدن به آن مراسم بی‌نظیر، در منزل عبادت و توسل داشت و اعمال خویش را انجام می داد. آنگاه که می‌خواست به سوی مسجد حرکت کند، در آستانه درب می ایستاد، می گریست و می‌گفت: «خدایا آبروی مجتبی را نبری‌ها! کسی از این جلسه دست‌خالی بیرون نرودها. همین حالا همه را بیامرز و حوایج آن‌ها را برآورده ساز.»
روی همین حسن ظن و اعتماد بود که همیشه قبل از شروع مراسم با همان لحن دوست ‌داشتنی و صادقانه‌اش می‌گفت: «دوستان! خیلی التماس دعا دارم. منِ روسیاه را هم فراموش نکنید.» این را از صمیم قلب می‌گفت، نه از باب تعارف، و لذا کلامش بر دل‌ها می‌نشست و یکباره صدای شیون و ناله، شبستان بزرگ مسجد جامعِ بازارِ تهران را فرا می‌گرفت.
ما که به یادش هستیم. امیدوارم او نیز ما و این مردم عزیز و به ویژه جوانان را همچنان در نظر داشته باشد: «سنگ و گِل را کُنَد از یُمنِ نظر لعل و عقیق- هر که قَدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست.»